نیروی حال

میهمان همیشه آماده آمدن است اما میزبان حاضر نیست. او در جایی دیگر در حال رویا پردازی و... اســـت .او هیچگاه در خانه نیست. هیچ گاه در اینجا واکنون نیست.  یا در گذشـــته به ســــــر می برد یا در آینده.

دو چیز مارا به بی راهه مبرد :آنچه که گذشته است وآن چه که هنوز نیامده . گذشته وآینده راه های گریز از لحظه های اکــنون هستند.وخدا تنها یک زمان را میشناسد. او هیچ آشنایی با گذشته وآینده ندارد .لحظه اکنون تنها زمان اوست وما هیچ گاه در لحظه اکـــــــنون به سر نمی بریم .از این رو میهمان هــــمچنان در را     می کــــوبد اما نمی تواند مارا بیابد زیرا ما یا در زمان گذشته به سر می بریم یا در زمان آینده.خدا همچنان در را میکــــــــوبد اما     نمی تواند مارا بیابد وما هرگز در لحظه اکنون به سر نمی بریم.

راز عوض زندگی

چندین ســـــــال پیش مردی روزنامه صبح را به دست می گیرد ودر کمال حیرت وترس شروع به خواندن آگهی درگذشت خود می کند.

روزنامه ها به اشتباه مرگ او را گزارش کرده بودند.این مرد همچون همه انسانها یی که مایل به دانستن حرف مردم پس از مرگــــــــشان هستند.شروع به خواندن مطـــلبی تحـت عنوان«سلطان دینامیت مرد » می کند.او با مشاهده این مطلب که اورا «سودا گرمرگ»  نامیده اند .یکه خورد وبر خود میلرزد.

او مخترع دینامیت بود واز راه فروش آن برای ساخت سلاحهای مخرب ثروت سرشاری به دست آورده بود. اما از خواندن آن مطلب شــــــــدیدآ تحت تاثیر قرار گرفته بود. آیا او براستی می خواست که تحت عنوان سوداگر مرگ زبانزد مردم دنیا باشد.

درست در همان لحظه بود که نیروی عظیــــم تر از نیروی مخرب دینامیت. سراپــــــای وجودش را فراگرفت آن ساعت .ساعت گفتگویش با خویشتن خویش بود .

از آن لحظه به بعد او همه ثروت وتوان خود را وقف خدمتگزاران صلح وبهبود جـــامعه انسانی نمود.ناگفته پیداست که این مرد امروز نه به عنوان "سوداگر مرگ " بلــــــکه به عنوان بنیانگزارجایزه صلح جهانی-آلفرد نوبل- مشهور است.

 

 

وقت ان است که بیدار شوی

هیچ کس منظر خواب تو نیست که به پایان برسد

 لحظه ها می آیند ، سالها می گذرد

و تو در قرن خودت میخوابی

هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار دوهزار و به قرن دگران

مگر انگیزه و عشق ، مگر اندیشه و علم

مگر آیینه و صلح و تقلا و تلاش

بخت ازآن کسی است که مناجات کند با کارش

و در اندیشه یک مسئله خوابش ببرد

و کتابش را بگذارد در زیر سرش

و ببیند در خواب ، حل یک مسئله را

باز با شادی درگیری یک مسئله بیدار شود

 

 

چگونه سیلوا زندگی مرا متحول ساخت

افراد موفق  همیشه پیش ازپیدا کردن را ه و دست یافتن  به موفقیت  دوره ای از ناملایمات و سختی ها و سردرگمی را تجربه کرده اند که این نابسامانی ها برای عموم افردا ممکن است پیش بیاید اما کسانی در این میان پیدا می شوند نه تنها روحیه خود را نباخته بلکه  موانع را به سکوی پرتابی تبدیل کرده اند و زندگی خود را به گونه چشم گیری متحول نموده اند....

ادامه نوشته

گامهایی که ما را به موفقیت میرساند

اولين قدم برای رسيدن به هدفتان اين است که :

۱- از هيچ چيز نترسيد چون ترس بزرگترين عامل بازدارنده است و اعتماد به نفس را ضايع ميکند.
۲- اعتماد بنفس داشته باشيد. هر روز هر دقيقه بخود بگوييد من ميتوانم.
۳- بکاری که ميخواهيد انجام دهيد اعتقاد و اعتماد ۱۰۰٪ داشته باشيد.
۴- عادت کنيد به هيچ چيز عادت نکنيد. از کمربندتان شروع کنيد.
۵- سعی به زياد حرف زدن نداشته باشيد. سعی کنيد کم ولی کامل و با مفهوم صحبت کنيد.
۶- به تحولات اطراف خود دقت کنيد و همه چيز را بخاطر بسپاريد.
۷- خرافات را کنار بگذاريد.
۸- بکاريکه اعتقاد نداريد حتی ۱٪ دست نزنيد چون ۹۹٪ احتمال شکست دارد.
۹- از شکست نترسيد. دوباره اقدام کنيد.

شايد بگوييد گزينه ۹ گزينه ۸ را نفی ميکند ولی اينطور نيست چرا که شما اعتقاد ۱۰۰٪ داريد که کاری انجام ميشود ولی به هر دليلی نميشود. دوباره اقدام کنيد.

۱۰- هميشه آرزوی موفقيت ديگران را داشته باشيد.
۱۱- فکر و ذهن خود را مشغول حرفهای  بیهوده نکنيد. برای مثال فلانی فلان کار را کرد؛ فلانی فلان حرف را زد و غيره.

لبخند بزنید

لبخند جذابتان می کند
همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم

       

ادامه نوشته

نرمی و انعطاف دلیل بر ضعف نیست

دو قطره آب اگر كنار هم قرار بگیرند چه می‌كنند؟

جواب: آن‌ها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می‌پیوندند و یك قطره بزرگتر تشكیل می‌دهند.

اگر چند سنگ به هم نزدیك شوند چه می‌شود؟

آن‌ها هیچ گاه با هم یكی نمی‌شوند.

شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینند!

هر چه سخت‌تر و قالبی‌تر باشید فهم دیگران برایتـــان مشكل‌تــر و در نتیجـــه احــتمــال بزرگترشدنتان نیز كاهش می‌یابد.

مهارت‌هائی كه شما را در جهت آرامش، بزرگوار‌تر و اجتماعی‌تر شدن كمك خواهد كرد را به یاد داشته باشید.

نرمی بخشش پشتكار مدارا

حال چه چیزی سخت‌تر و  مقاوم‌تر است.

آب یا سنگ!؟

اگر سنگی از كوه سرازیر شود و به مانعی برخورد كند چه می‌كند؟

.1اگر مانع كوچك باشد از روی آن عبور می‌كند.

.2اگر متوسط باشد آن ر ا در هم می‌شكند.

.3اگر بزرگ‌تر باشد پشت آن می‌ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

اما آب چه می‌كند:

ابتدا سعی می‌كند مانع را با خود همراه كند

اگر نتوانست

آن‌گاه بدون دردسر به دنبال فرار از كوچكترین روزنه می‌گردد

و اگر نتوانست 

صبر می‌كند تا به اندازه كافی قوی شود آن‌گاه یا از روی مانع عبور می‌كند و یا مانع را در هم می‌شكند. 

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سر‌‌سخت‌تر و در رسیدن به هدف خود لجوج‌تر و مصمم‌تر است. 

سنگ، پشت اولین مانع جدی می‌ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا می‌یابد.

در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت جست وجو كرد. 

گاهی لازم است كوتاه بیائی

گاهی نگاهت را به سمت دیگری بدوز

صبور باید بود

اما همیشه مصمم

سخنانی بزرگ از بزرگان

چارلی چاپلین -آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

 

آموخته ام که

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،

رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،

مي توان مقام خريد ولي احترام نه،

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،                                                                                                                                                                                                                          دارو خريد ولي سلامتي نه ،                                                                                                                                                                                                                                   خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

 

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

 

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

 

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

 

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد   من زمان زيادي در سيرک زيسته ام  و هميشه وهر لحظه براي بند بازان روي ريسمان لرزنده نگران بودم. اما اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوارو گسترده بيشتر از بند بازاني که روي ريسمان لرزنده هستند سقوط  مي کنند. اما اگر روزي دل به مردي آفتابگونه بستي با او يکدل باش و براستي او را دوست بدار. دخترم هيچکس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري حتی ناخن پايش را برایش عريان کند برهنگي بيماري عصر ماست به گمان من تن تو بايد براي کسي باشد که روحش را براي    تو عريان کرده است.                                                                                                                                                                                                                                                    بخشی از وصیت اش به جرالدین

چارلی چاپلین

 

راز

 

راز

سالها پيش در ژاپن، عرف بود كه راهبان بودايي بايد دِير به د ير رفته و تعاليم اساتيد رو ياد مي گرفتند. يكي از

اين راهبان ، شاگردي نخبه بود . در حقيقت او استثنايي بود و به مدد هوش سرشارش، طريق پيشرفت رو به

سرعت طي مي كرد. روزي به دِيري كه در كنار يك ي از معابد مقدس ژاپن بود رسيد . تعليمات اين دِير بسيار

جدي، عميق و موثر بود . در آنجا استادي پير و بسيار فرزانه زندگي مي كرد . راه ب جوان از استاد تقاضاي

ملاقات كرد به اين اميد كه به عنوان شاگرد پذيرفته بشه و بتواند در كنار استاد زندگي كنه و آموزش ببينه .

راهب جوان – كه شهرتش زودتر از خودش به آنجا رسيده بود - بلافاصله به اتاق استاد راهنمايي و به خوبي

پذيرايي شد . استاد وارد شد و هر دو به هم تعظيم كردن . اونا دو طرف يه ميز كوتاه و روي حصير نشسته و

صحبت كردن . راهب جوان از سفرهاش، آموزه هايي كه شنيده بود و راهباني كه در بحث بر سر حقيقت

شكست داده بود صحبت كرد . سفري بسيار جذاب را تعريف كرد . استاد با اشتياق گوش داده و هوش و ذكاوت

راهب جوان را تصديق مي كرد. قوري و فنجان آوردند و استاد مشغول چاي ريختن شد . راهب جوان به استاد

گفت: آرزو دارم كه اين جا بمانم و از شما بياموزم . گمان مي كنم اين جا بر خلاف جاهاي ديگر، چيزهاي

زيادي داريد كه به من بياموزيد و ... ناگهان راهب جوان فرياد زد و از جا پريد و ردايش را تكان داد . چاي داغ

روي لباسش ريخته بود . استاد آرام نشسته بود و به ريختن چاي در فنجان كوچك او كه لبريز شده و از لبه

ميز به جايي كه شاگرد نشسته بود مي ريخت ادامه داد . راهب جوان پرسيد : چه مي كنيد؟ سوختم ! چاي

نريزيد. فنجان پر شده است . استاد گفت : از پيش من برو مرد جوان . چيزي ندارم كه به تو بياموزم . فنجان تو

پر است ... پر از چيزهايي كه مي داني كه مي داني و چيزهايي كه فكر مي كني كه نمي داني . وقتي برگرد كه

فنجانت خالي شده و آماده آموختن باشي.

٣

 

مگس

١

داستان الگوهاي ذهني

Price Pritchett نوشتة دكتر

نشسته ام، جايي آر ام در ميان درختان كاج و در يك ساعتي شهر تورنتو . Millcroft "در اتاق ساكتي در مسافرخانة

بعد ازظهر يكي از روزهاي آخر جولاي است و من از چند قدم آنطرفتر صداي نااميدان ه اي مي شنوم كه حكايت از

منازعة ميان مرگ و زندگي است.

مگس كوچكي است كه آخرين انرژيهاي زندگي كوتاهش را صرف اين تلاش بيهوده مي كند ت ا از شيشة پنجره عبور

كند. صداي نالة بالهاي مگس، گوياي داستان غم انگيز استراتژي مگس است: "سخت تر تلاش كن."

اما اين روش جواب نمي دهد.

در تلاش ديوانه وار، هيچ اميدي براي ب قا وجود ندارد . عجيب اينكه، تقلا ي مگس بخشي از ترفند تله است . اين مگس

هر قدر هم كه تلاش كن د باز هم غير ممكن است كه بتواند از شيشه عبور كند . با اين وجود، اين حشرة كوچك، با

تلاش و عزمي بي فرجام ، جان خود را در راه رسيدن به هدفش گذاشته است. اين مگس محكوم به فنا است. همان جا

در لبه پنجره خواهد مرد.

در همين اتاق ، پنج قدم آنطرف تر، در باز است . فقط با ده ثانيه پرواز، اين مخلوق كوچك مي تواند به دنياي بيرون كه

به دنبالش است برسد. فقط با بخش كوچكي از اين تلاش مي تواند از اين مخمصة خودخواسته، رهايي يابد.

چرا اين مگس روش ديگري را امتحان نم ي كند، روشي كاملاً متفاوت؟ چگونه در اين ايده قفل شده است كه حتماً ا ين

روش خاص بهمراه تلاش بي شائبه و مصمم، بهترين راه رسيدن به موفقيت است؟ چه منطقي در اينجا وجود دارد كه

براي يافتن يك راه نفوذ، همان كارها را بيشتر تكرار مي كند تا بميرد؟ هيچ شكي نيست كه اين روش، منطقي ترين

روش براي مگس است و متأسفانه ايده اي است كه او را خواهد كشت... ."