راز
راز
سالها پيش در ژاپن، عرف بود كه راهبان بودايي بايد دِير به د ير رفته و تعاليم اساتيد رو ياد مي گرفتند
. يكي ازاين راهبان ، شاگردي نخبه بود
. در حقيقت او استثنايي بود و به مدد هوش سرشارش، طريق پيشرفت رو بهسرعت طي مي كرد
. روزي به دِيري كه در كنار يك ي از معابد مقدس ژاپن بود رسيد . تعليمات اين دِير بسيارجدي، عميق و موثر بود
. در آنجا استادي پير و بسيار فرزانه زندگي مي كرد . راه ب جوان از استاد تقاضايملاقات كرد به اين اميد كه به عنوان شاگرد پذيرفته بشه و بتواند در كنار استاد زندگي كنه و آموزش ببينه
.راهب جوان
– كه شهرتش زودتر از خودش به آنجا رسيده بود - بلافاصله به اتاق استاد راهنمايي و به خوبيپذيرايي شد
. استاد وارد شد و هر دو به هم تعظيم كردن . اونا دو طرف يه ميز كوتاه و روي حصير نشسته وصحبت كردن
. راهب جوان از سفرهاش، آموزه هايي كه شنيده بود و راهباني كه در بحث بر سر حقيقتشكست داده بود صحبت كرد
. سفري بسيار جذاب را تعريف كرد . استاد با اشتياق گوش داده و هوش و ذكاوتراهب جوان را تصديق مي كرد
. قوري و فنجان آوردند و استاد مشغول چاي ريختن شد . راهب جوان به استادگفت
: آرزو دارم كه اين جا بمانم و از شما بياموزم . گمان مي كنم اين جا بر خلاف جاهاي ديگر، چيزهايزيادي داريد كه به من بياموزيد و
... ناگهان راهب جوان فرياد زد و از جا پريد و ردايش را تكان داد . چاي داغروي لباسش ريخته بود
. استاد آرام نشسته بود و به ريختن چاي در فنجان كوچك او كه لبريز شده و از لبهميز به جايي كه شاگرد نشسته بود مي ريخت ادامه داد
. راهب جوان پرسيد : چه مي كنيد؟ سوختم ! چاينريزيد
. فنجان پر شده است . استاد گفت : از پيش من برو مرد جوان . چيزي ندارم كه به تو بياموزم . فنجان توپر است
... پر از چيزهايي كه مي داني كه مي داني و چيزهايي كه فكر مي كني كه نمي داني . وقتي برگرد كهفنجانت خالي شده و آماده آموختن باشي
. ٣
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ ساعت 11:20 توسط ایوب عبدالله پور
|